جهش تولید | چهارشنبه، ۳۰ مهر ۱۳۹۹

آرامش دل - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

آرامش دل

Loading the player...

پسری کنار نهر ابی غمگین و افسرده نشسته بود، مرد سالخورده ای از آنجا عبور میکرد و پسر جوان را دیدی و کنار او رفت و گفت پسرم غمگینی ، پسر گفت همچیز در زندگیم بهم ریخته و آشفته شده ام، مرد سالخورده برگی از درخت کند و به آب انداخت و به پسر گفت به برگ نگاه کن خود را به جریان آب میسپارد و بعد با سنگی به برگ زد و سنگ به ته آب رفت و به پسر گفت این سنگ را دیدی که در عمق اب قرار گرفت امواجی درست کرد و بر جریان اب اثر گذاشت؟ گفت حال تو آیا ارامش سنگ را میخواهی یا آرامش برگ را ؟ پسر گفت برگ با هر افت و خیزی بهم میخورد ولی سنگ چقدر استوار به عمق آب رفت پس استوار باش مثل سنگ