جهش تولید | چهارشنبه، ۳۰ مهر ۱۳۹۹

حبیب بن مظاهر - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

حبیب بن مظاهر

Loading the player...

حبیب بن مظاهر از صحابه پیغمبر اکرم (ص) بود. او و مسلم بن عَوسَجه و هانی بن عُروَه و عبدالله بن یَقطَر پیامبر را درک کرده و احادیث ایشان را شنیده بودند از جمله این حدیث پیامبر که فرمود: همانا پسرم حسین در زمینی از زمینهای عراق به نام کربلا کشته خواهد شد. هر کس او را درک کند یاریش نماید. حبیب دارای فضیلت و تقوی و ایمان عالی بود و اهل عبادت و شب زنده داری، به طوری که هر شب یک قرآن ختم می نمود و از خواص اصحاب امیرالمومنین(ع) به شمار می رفت. حبیب بن مظاهر از جمله کسانی بود که در خانه ی سلیمان بن صرد خزایی با جماعتی نامه به امام حسین (ع) نوشتند تا آن حضرت به سوی ایشان به کوفه رفته و همگی با ایشان بیعت نمایند. وقتی مسلم بن عقیل(ع) وارد کوفه شد، مردم اظهار خوشحالی می کردند و دسته دسته به خدمت آن حضرت می آمدند و آن جناب نامه مولایش را برای آنها می خواند و آنها از شنیدن آن گریه می کردند و اظهار بیعت می نمودند. از میان مردم عابِس بن اَبی شَبیبِ شاکِری برخاست و پس از حمد و ثنای خدا گفت: من نمی دانم چه در دل مردم است و شما را مغرور نمی سازم. به خدا سوگند شما را خبر می دهم از آن چه که نفس خود را بر آن آماده ساخته ام، به خدا قسم هرگاه مرا بخوانید آماده نبرد با دشمنان شما هستم و پیوسته در یاری شما شمشیر می زنم تا خدا را ملاقات کنم و مزد خود را تنها از خدا طلب می کنم. بعد از او حبیب بن مظاهر برخاست و گفت: ای عابس خدا تو را رحمت کند، همانا آن چه در دل داشتی به طور مختصر بیان کردی و ادامه داد: سوگند به خداوندی که جز او معبودی نیست، من نیز مثل عابس بر همان عزم و اراده هستم. حبیب و مسلم بن عوسجه در کوفه برای حضرت اباعبدالله (ع) از مردم بیعت می گرفتند تا آن که ابن زیاد وارد کوفه شد و مردم را از اطراف مسلم پراکنده ساخت و آن دو را نزدیکان و خویشانشان مخفی ساختند و هنگامی که امام(ع) به کربلا وارد شد، مخفیانه از کوفه خارج شدند و خود را به آن حضرت رساندند. وقتی که حبیب کمی یاران امام و کثرت دشمنان او را دید، به حضرت گفت: در این نزدیکی قبیله ای از بنی اسد زندگی می کنند اگر اجازه بفرمائید به سوی آنان می روم و به یاری تو دعوتشان می کنم. شاید خدا هدایتشان کند. امام اجازه داد و او به سوی آنان رفت و پندشان داد و گفت: ای بنی اسد بهترین پیغام را برای شما آورده ام و آن این که حسین بن علی(ع) پسر فاطمه دختر رسول خدا(ص) با عده ای از مُومنان در نزدیکــی شما اقامت گزیده و دشمنانش دور او راگرفته اند تا او را به شهادت رسانند و من نزد شما آمده ام تا از این واقعه جلوگیری کنید و احترام رسول خدا را در مورد فرزندش حسین حفظ نمایید. به خدا اگر او را یاری نمایید خداوند شرافت دنیا و آخرت را به شما عطا کند و این امتیاز را در حق شما منظور نمودم چرا که شما قوم من و برادران من هستید و از هر کسی به من نزدیکترید. عبدالله بن بشیر اسدی برخاست و گفت: ای اباالقاسم خدا تو را پاداش خیر دهد، به خدا چیزی برای ما آورده ای که جوانمرد آن را بر هر چیز دیگر ترجیح می دهد و من نخستین قبول کننده هستم. جماعتی نیز به این دعوت لبیک گفتند و همراه حبیب حرکت کردند. فردی از آنان جدا شد و جریان را به ابن سعد گزارش کرد و او اَزرَق را با پانصد نفر جنگجو فرستاد و جلوی آنان را گرفتند و برخوردی رخ داد و چون دیدند توانایی مقابله ندارند شبانه به منازلشان برگشتند و حبیب به خدمت امام بازگشته و جریان را به عرض حضرت رساند. حضرت فرمود : وَ ما تَشاووُنَ اِلا اَن یَشاءَ الله و لاحَولَ ولا قُوهَ اِلا بِالِله (و هیچ چیز را نمی خواهید مگر این که خدا بخواهد و هیچ نیرو و قوتی بجز خدا نیست) حبیب بن مظاهر پیوسته سعی و کوشش و تبلیغ می کرد تا گمراهان و مخالفان و دشمنان حضرت امام را هدایت کند. هم چنین هنگامی که سپاه عمر سعد اقدام به جنگ کردند، حضرت عباس(ع) به خدمت حضرت آمد و عرض کرد: برادر ، لشکر به سوی ما می آیند. حضرت فرمود : برادرم عباس برو ایشان را ملاقات کن و بپرس چه شده؟ حضرت قمر بنی هاشم با بیست سوار که از جمله زهیر و حبیب بودند به سوی آنان رفتند و پس از گفتگو آن حضرت بازگشته و خبر قصد حمله آنان را به عرض می رساند. امام (ع) فرمود‌: به سوی ایشان برگرد و مهلتی بخواه که امشب را صبر کنند و جنگ را به فردا موکول نمایند. از آن طرف همراهان حضرت عباس (ع) مقابل لشکر ایستاده بودند و آنها را پند می دادند. حبیب به آنان گفت: هان ای مردم به خدا سوگند در روز قیامت پیش خداوند بد قومی خواهند بود کسانی که فرزندان پیامبر و خویشان و اهل بیت او و مردان خداپرست این دیار را که سحرگاهان به عبادت برخاسته و بسیار به یاد خدا بوده اند، به شهادت برسانند. حبیب بن مظاهر جایگاه خاصی در نزد حضرت ابی عبدالله (ع) داشت به همین خاطر آن حضرت در روز عاشورا ، حبیب را در طرف چپ اصحاب خود قرار داد. وقتی که مسلم بن عو سجه ضربه های متعدد خورده و از اسب روی خاک افتاد، حبیب به همراه امام(ع) به کنار او آمدند. حبیب گفت : ای مسلم شهادت تو بر من سخت است بشارت باد تو را بهشت. مسلم با ضعف و ناتوانی گفت: خدا تو را به نیکی بشارت دهد. حبیب گفت : تو خویش و برادر دینی من هستی، شایسته بود که وصیتهای تو را بشنوم و آن را به شایستگی انجام دهم ولی من هم به زودی به تو خواهم پیوست. مسلم در حالی که با دستش به امام (ع) اشاره می کرد، گفت: همه وصیت من آن است که در راه حسین جان دهی. حبیب گفت : به پروردگار کعبه سوگند به سخنت عمل خواهم کرد. در روز عاشورا ابوثمامه وقت نماز ظهر را به امام یاد آور شد. حضرت فرمود: نماز را یاد آور شدی خدا تورا از نماز گزاران و ذاکران قرار دهد، از این قوم بخواهید دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاریم. چون حصین بن تمیم این سخن را شنید فریاد زد که: نماز شما مقبول درگاه خدا نیست. حصین بر حبیب حمله کرد. حبیب مانند شیر بر او تاخت و شمشیر بر او فرود آورد. شمشیر بر صورت اسب خورد و حصین از روی آن بر زمین افتاد. اطرافیان حصین جلو آمده و او را از چنگ حبیب ربودند، حبیب رجز خواند و به نبرد پرداخت. جنگ سختی میان او و لشکر کینه توز رخ داد، در این موقع شخصی از بنی تمیم به نام بدیل بن صریم بر آن جناب حمله کرده و شمشیر بر سر مبارک او فرود آورد و فرد دیگری از همین قبیله او را مورد اصابت نیزه قرار داد، حبیب بر زمین افتاد و خواست برخیزد حصین بن تمیم با شمشیر او را زد و سپس سر آن پیر عاشق را از تن جدا کرد. چون حبیب شهید شد، انکسار و شکستگی در چهره ابا عبدالله(ع) پیدا شده و در آن حال فرمود: پاداش خود و یاران حامی و با وفایم را به نزد خداوند می گذارم. درود و رحمت خداوند بر حبیب مظاهر آن مظهر حب به پیامبر و علی و آل علی باد. و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم