جهش تولید | چهارشنبه، ۳۰ مهر ۱۳۹۹

دانه و باغبان - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

دانه و باغبان

Loading the player...

فصل بهار بود یه روز بابا باغبون دانه ای پیدا کرد اونو زیر خاک گذاشت و کاشت دونه اونجا خیلی راحت بود ولی کمی تشنه بود بابا باغبون زود فهمید و یه کمی آب بهش داد چند روز گذشت ریشه های کوچیک و نازکی از تن دونه بیرون اومدن و به اون سلام کردن دونه به اونا گفت شما کی هستین؟ ریشه ها گفتن ما دوست تو هستیم دونه که خیلی گرسنه و تشنه بود به ریشه ها گفت که خیلی گرسنه و تشنه ام ... ریشه ها گفتن ما به تو کمک می کنیم اونا ماجرا رو برای خاک تعریف کردن خاک به اونا غذا داد و ریشه ها آب و غذا رو به دونه رسوندن چند روزی گذشت دونه یه دفعه احساس کرد چیزی سرش رو قل قلک میده یه مرتبه چیزی روی سرش سبز شد و گفت : سلام دوست عزیز من ساقه ام دونه که خیلی خوشحال شده بود ساقه رو به ریشه ها معرفی کرد اونا همه با هم دوست شدند ساقه دلش می خواست هر چه زودتر بزرگ بشه تا بالاخره به آرزوش رسید بزرگ و بزرگ تر شد تا تونست خودش را از توی خاک بیرون بیاره و از همون جا به همه سلام کرد به آسمون آبی به خورشید نورانی و به باغبون...ساقه دلش می خواست هر چه زودتر صاحب یه برگ بشه اون حالا خیلی بزرگ شده بود وقتی ریشه ها به اون خبر دادن که صاحب چند تا برگ و سبز و قشنگ شده خیلی خوشحال شد به اونا گفت هر چه زودتر برای برگ های کوچیک غذا تهیه کنن کم کم برگ های دیگه هم به اونا اضافه شدن به کمک خورشید خانم غذا درست کردن و خوردن روزی بابا باغبون داشت از اونجا می گذشت که ناگهان بالای ساقه یه گل زیبا رو دید که تازه شکفته شده بود گل زیبا به بابا باغبون سلام کرد و خندید بابا باغبون هم که از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه با خودش گفت الهی شکر زحمتی که کشیدم به نتیجه رسید و دانه کوچولوی من اینطور رشد کرد و با گل های قشنگش به روی من لبخند زد . قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.