جهش تولید | چهارشنبه، ۷ آبان ۱۳۹۹

قصه صدای پای آشتی - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

قصه صدای پای آشتی

Loading the player...

یکی بود و یکی نبود بیتا و ساده با هم قهر بودند و هر کدوم توی یک اتاق غمگین نشسته بودن و هر کدوم منتظر بودن تا اون یکی بیاد آشتی کنه و بگه آشتی آشتی ...بیتا فکر کرد و گفت چرا خودم نرمو نگم آشتی آشتی...ولی روش نمی شد فکر کرد کاشکی که ساده بیا د و آشتی کنه بیتا فکر کرد بهتره خودم برمو آشتی کنم و از جا پرید و در رو باز کرد ولی ساده درو باز کرده بود بیتا خندید و گفت : آشتی آشتی ...