جهش تولید | سه‌شنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۹

قصه یک معما و سیب گم شده - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

قصه یک معما و سیب گم شده

Loading the player...

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود خرگوشه از پنجره بیرون رو نگاه کرد با شادی گفت: دیگه بارون نمیباره حالا می تونم سیب های قرمز و بزرگ رو از روی درخت بچینم و شیرینی کیک درست کنم خرگوش یه سیب برداشت و از تپه ای که پشت خونش بود بالا رفت اما وقتی به اونجا رسید سیب ها رو روی درخت ندید از راکون پرسید ندیدی کسی از اینجا بگذره حتما یه نفر سیب ها رو چیده؟ راکون گفت: من کتاب های معمایی زیاد خوندم میتونم این معما رو حل کنم اما باید دنبال سرنخ باشیم اونجا حتما جای پای چیزی هست خرگوش به پاهای گلی خودش نگاه کرد و گفت: فقط جای پای من هست راکون فکر کرد و گفت: کسی که سیب ها رو برده روی زمین راه نرفته ممکنه کار جغده باشه اون پرواز می کنه خرگوش گفت: بریم از خودش بپرسیم پیش جغد رفتن جغد گفت: به نظر سیب های خوشمزه ای بودند اما من اونا رو برنداشتم ببینید پرام خشکه بهتره برین با جغد صحبت کنید اون داره لباساشو آویزون می کنه تا خشک بشه موهاشم خیسه اونا پیش جغد رفتن اما اونم سیب ها رو نچیده بود خفاش گفت: چون غذا روی من ریخته مجبور شدم حمام کنم و لباسامو بشورم راکون فکری کرد و به خرگوش گفت بیا دنبالم تا رسیدن به همون تپه ای که پشت خونه خرگوش بود کنار درخت سیب راکون خم شد دو تا سیب خوشمزه ازمیون علف ها برداشت اونا میون علف ها پنهون شده بودن راکون گفت حوله خفاش منو یاد باد و بارون انداخت باد سیب های تو رو چیده واونا رو تا پایین تپه قل داده راکون گفت : معمای پیچیده ای بود باد جای پایی نذاشته بود خرگوش هم خندید و گفت نه جای پایی گذاشته بود و نه سیب ها رو خورده بود. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.