جهش تولید | چهارشنبه، ۳۰ مهر ۱۳۹۹

قصه یک کلک نهنگی - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

قصه یک کلک نهنگی

Loading the player...

یکی بود و یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود ماه از توی آسمون به نهنگ توی دریا نگاه می کرد و گفت : چه نهنگ بزرگی چه فواره بزرگی داره ماه پایین اومد تا با فواره نهنگ بازی کنه اما نهنگ بدجنسی کرد و اونو خورد شکم نهنگ تاریک بود ماه همه جا رو روشن کرد شکم نهنگ پر از ماهی های کوچیک بود ماهی ها دور ماه جمع شدن و گفتن خوب شد تو امدی اینجا تاریک بود و جایی رو نمیدیدیم و شروع به بازی کردن نهنگ که با این سرو صداها نمی تونست بخوابه داد کشید ساکت وگرنه همتون رو می خورم ماه و ماهی ها خندیدن و گفتن که مثل اینکه یادت رفته تو قبلن ما رو خوردی نهنگ از اشتباهی که کرده بود خندش گرفت و با دهن باز شروع به خنده کرد بعد ماهی ها و ماه زرنگی کردن و از لابه لای لبهای خندون نهنگ فرار کردن وقتی که ماه به آسمون رفت و ماهی ها به خونشون رفتن نهنگ بازم خندید و گفت به این میگن یک کلک نهنگی برای فرار از سرو صدا و بی خوابی وخوابید و خوابهای خوش دید.