جهش تولید | سه‌شنبه، ۶ آبان ۱۳۹۹

میخ طویله را بکوب سر زبان بنده - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

میخ طویله را بکوب سر زبان بنده

Loading the player...

در روزگاران گذشته مرد کشاورزی در روستایی با خانواده خود زندگی میکرد یک روزظهر بعد از کلی کار کردن زیر درخت گردویی نشت و بقچه خود را باز کرد تا از اندک غذایی که آورده بود ناهار خود را بخورد در همان لحظه مرد جوانی با اسب خود از آنجا رد می شد . مرد جوان به او گفت که من غریبه ام واز شهری آمده ام و میخواهم به شهر دیگری بروم مرد کشاورز به او گفت: بهتر است کمی در اینجا بنشینی و مقداری با یکدیگر غذا بخوریم جوان که گویی منتظر تعارف کشاورز بود دست در سفره برد و تند تند شروع به خوردن نمود اندکی که گذشت به یکباره دست از خوردن کشید و سرفه ای کرد کشاورز که فکر می کرد جوان سیر شده لبخندی زد و خواست دست در سفره برد و لقمه ای در دهان بگذارد اما به یکباره جوان گفت: می خواستم بدانم که حال که من اینجا سرگرم خوردن هستم میخ طویله اسبم را در کجا بکوبم؟ تا اسبم هم کمی استراحت کند .کشاورز که از صحبت این جوان پر خور شگفت زده شده بود با پشیمانی رو به او کرد و گفت: میخ طویله را بکوب سر زبان بنده ....جوان با خنده گفت : میخ طویله را بکوبم سر زبان شما؟ خب این همه زمین اینجاست . مرد کشاورز گفت: می دانم ولی بهتر بود زبان من زخمی و سوراخ بود ولی چنین تعارفی نمی کردم . بله جوان برای همین است که می گویم میخ طویله را بکوب سر زبان بنده....