جهش تولید | چهارشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۹۹

کاش دو قلو بودی - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

کاش دو قلو بودی

Loading the player...

" کاش دو قلو بودی " اگر کسی به طمع رسیدن به چیزی آرزوی ثروتمند شدن دیگران را بکند، این ضرب المثل حکایت حال او می شود. روزی و روزگاری پسرکی بود که بادام را خیلی دوست داشت.او همیشه آرزو می کرد بادامی پیدا کند ، درخت بادامی ببیند وپوست بادامی را بشکند و مغز بادامی را با لذّت بخورد.یک روز که در کوچه ای تنها برای خودش می رفت صدایی را شنید :«کجا می روی پسر؟» پسرک بادامی گفت:«می روم خانه،چه کار داری؟» می آیی بازی کنیم؟ چه بازی ای؟الان که وقت بازی نیست. با هم گرگم به هوا بازی کنیم... من که تو را نمی شناسم.آدم با هرکس که بازی نمی کند. پسرک غریبه سر تکان داد و گفت :«راست می گویی؛ولی من خیلی هم غریبه نیستم.تازه به این محلّه آمده ام.نگاه کن خانه ما نزدیک آن دکّان عطّاری است. » باشد یک روز می آیم با هم بازی می کنیم. پسرک بادامی این را گفت و راهش را گرفت و رفت؛ولی باز صدای پسرک غریبه را شنید که گفت :«راستی،می دانی که من یک بادام دارم.اگر بیایی با هم بازی کنیم،این بادام را با هم می خوریم.» پسرک بادامی از راهی که رفته بود برگشت و گفت :«راست می گویی بادام داری؟از حالا تا هر وقت که بخواهی با تو بازی می کنم!» پسرک غریبه وقتی علاقه او را به خوردن بادام زیاد دید گفت:«ولی این شرط دارد...» چه شرطی؟به شرط که بادام دو قلو باشد...یعنی دو تا مغز داشته باشد. حالا اگر نداشت چی؟بادام یک مغز به کی می رسد؟ معلوم است به من می رسد! پسرک بادامی می خواست راهش را بگیرد و برود؛ ولی هوس خوردن بادام او را از این کار بازداشت.این شد که گفت:«باشدبازی کنیم.»بعد از این،دو پسرک مشغول بازی توی محلّه شدند. آنها از سر این کوچه به سرآن کوچه می دویدند واز پشت این دیوار به پشت آن دیوار می پریدند وبازی می کردند. چند بار پسرک بادامی گفت که بازی بس است؛ولی پسرک غریبه می گفت :«باز هم بازی کنیم.»آن دو آن قدر بازی کردند که خسته شدند و گوشه ای در سایه ای نشستند. پسرک غریبه بادام را از پر شالش بر داشت و به دوستش گفت:«یک سنگ بیاور!» پسرک بادامی در یک چشم بر هم زدن رفت و سنگ آورد. پسرک صاحب بادام فوت کرد وغبار سنگ را گرفت بعد آن را بالای سرش برد ومحکم به بادام زد .بادام که پوست سفت و محکمی داشت، بعد از دو-سه بار زدن شکست و مغز آن نمایان شد؛ولی چیزی که بیرون آمد مغز درشت یک قلو بود پسرک بادامی آهی کشید وگفت:«چه مغز بادامی! ببین ،من برای خودم نمی گویم ها. برای زحمتی که تو کشیدی می گویم.کاش دو قلو بودی!»بعد هم بلند شد و به خانه اش رفت.