جهش تولید | سه‌شنبه، ۶ آبان ۱۳۹۹

گفتی آن آب قطره قطره همه جمع شد ناگه ببرد رمه - تولیدات ویژه - نمایش محتوا

 

 

گفتی آن آب قطره قطره همه جمع شد ناگه ببرد رمه

Loading the player...

مردی گوسفند دار بود که رمه های بسیار داشت و شبانی بسیار پارسا داشت او هر روز شیر گوسفندان را همانقدر که بود می دوشید نزد صاحب گوسفند می برد مرد گوسفند دار هم مقداری آب در آن می ریخت تحویل شبان می داد تا به بازار ببرد و بفروشد شبان که چنین می دید هر روز مرد گوسفند دار را نصیحت می کرد که چنان نکن که عاقبت خوشی ندارد ولی مرد همچنان به کار خود ادامه می داد یک شب شبان گوسفندان را در رودخانه خوابانده بود و خود بر بالای بلندی خوابیده بود فصل بهار بود ناگاه باران عظیمی ببارید و سیلی به راه افتاد و گوسفندان را ببرد و همه را هلاک کرد .صبح که شد شبان بدون شیر نزد مرد رفت صاحب گوسفندان پرسید چرا شیر نیاوردی؟ شبان گفت ای خواجه تو را گفتم که آب بر شیر میامیز که خیانت باشد اکنون آن آب ها که به نرخ شیر به مردم داده بودی همگی جمع شدند " گفتی آن آب قطره قطره همه جمع شدند ناگه ببرد رمه "